او هم رفت. وقتی میرفت گویی تکههایی از قلب مادرش کنده میشد.
او هم رفت. برای ساختن آیندهاش، آنگونه که خود میخواست.
وقتی میرفت، پیرترها میگفتند این آخرین دیدار ماست؟ و جوانترها میگفتند ما را فراموش نکن.
او هم رفت. وقتی میرفت پدرش بیپروای دیگران گریست و مادر در خلوت شبانهاش ...
شب قبل از رفتنش خواهرش از مادر پرسید: خوشحالی که میرود؟ مادر سکوت کرد. خواهر تکرار کرد و مادر گفت: خوشحالم که او خوشحال میرود. و خواهر همچنان پرسید که خوشحالی؟ و مادر بغضکنان گفت: نه. و مادر نپرسید که چرا خواهر با اندوه از او میپرسید؟
وقتی که میرفت، پدربزرگها و مادربزرگها برایش آرزوی روزهای پربارتری کردند. و مادر به خانه که هر روز خلوتتر از قبل میشود، اندیشید.
وقتی که میرفت، پدر به همسرش برای تربیت فرزندی چون او تبریک گفت و مادر تبسم تلخی کرد.
وقتی میرفت، مادر به این میاندیشید که در این عمر چند پاره، یک مقصد دیگر برسفرهایش افزوده میشود.
او هم رفت. مثل آنها که پیش از این رفتهاند و آنها که بعد از این میروند.
وقتی میرفت، مادر آینهی کوچکش را به او داد و گفت: دخترم همواره خودت باش.