هرچه از عمر انقلاب بیشتر میگذرد، بیشتر حسرت ایام خوش و به یادماندنی سالهای انقلاب را می خورم؛ روزها و ماههایی که احساس میکردیم که هستیم و خودمان در ساختن آینده دخیلیم؛ روزها و ماههایی که منجر به یکی از بزرگترین حوادث قرن شد؛ روزها و ماههایی که ما - خصوصا نوجوانهای همسن و سال من در آن سالها - احساس میکردیم که چه زود بزرگ شدیم، احساس میکردیم بدون داشتن فرصت چندانی برای بچگی یا خامی به بلوغ و پختگی رسیدهایم. چه روزهای شیرینی بود آن روزها که هرچه " منیٌت " بود جای خود را به یک روح یا هویت جمعی داده بود؛ هویتی که همصدا به دنبال ساختن بنایی جدید از جنس نور، از جنس بلور، و از جنس عاطفه بود.
نمیدانم چرا هرچه از عمر انقلاب بیشتر میگذرد، احساس غربت بیشتری برای انقلاب، ارزشهای آن، و نسل خودمان میکنم.
من نمیدانم بزرگترهای ما در آن سالها برای چه انقلاب کردند ( البته شاید به لحاظ تئوریک بدانم، ولی نمیدانم تا چه حد آن نظریات و تئوریها با عالم واقع تطابق دارد ). ولی آنچه که نسل ما، یعنی نسل 14-15 سالههای ایام انقلاب برای آن انقلاب کرد، آن چیزی نیست که در بسیاری از جاها حاصل آن را به عینه لمس می کنیم.
ما نسلی نبودیم که معنی کینه، نفرت، و اختلاف را بدانیم؛ ما نسلی نبودیم که به دنبال دراز کردن هم باشیم؛ ما نسلی نبودیم که خود را در نفی دیگران اثبات کنیم؛ و ما نسلی نبودیم که دین، اخلاق، و ارزشهای مطلوب را در مسلخ سیاست قربانی کنیم.
نسل ما نسل عاشقی بود که امروز با دریغ، حسرت آن روزهای رویایی را میخورد.